تبلیغات
پاسخ به شبهات - شبهه ای درمورد آزادی 2

پاسخ به شبهات
 
چشم دل باز کن جان بینی آنچه نادیدنی است آنبینی
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
پرسش :

آیا دین و آزادی با هم سازگاری دارند؟


پاسخ :

این پرسش ـ كه گاه در قالب مغالطه هایی پررنگ و لعاب ارائه می شود ـ تاكنون به صورت های مختلفی طرح شده است، كه مجموع آنها را به دو شكل: درون دینی و برون دینی، می توان تقسیم كرد. در شكل درون دینی، با استناد به برخی آیات قرآنی سعی می شود هرگونه محدود كردن آزادی ها منافی با دین معرّفی شود. و در شكل برون دینی نیز از سه منظر متفاوت به پرسش فوق نظر شده، و سعی می شود با تكیه بر مختار بودن انسان، اومانیسم و انسان محوری، و مسئولیّت گریزی و حق خواهی انسان در عصر مدرنیته چنین وانمود شود كه دین حقّ تحدید آزادی ها را ندارد، و اساساً باید دین را به گونه ای تفسیر كرد كه در برابر آزادی قرار نگیرد
ما نخست شكل درون دینی شبهه را پاسخ خواهیم گفت، سپس به پاسخگویی شكل برون دینی شبهه پرداخته، و از هر سه منظر به بحث خواهیم نشست
الف. شكل درون دینی
این شكل از شبهه كه از جانب دینداران و مسلمانان طرح می شود مبتنی بر این است كه اگر دین در امور سیاسی و اجتماعی انسان دخالت كند و مردم را ملزم به رفتار خاصی نماید، و یا آنها را به اطاعت از كسی وادار كند با آزادی انسان در تنافی خواهد بود. چه این كه انسان موجودی است دارای آزادی و اختیار و هر كاری كه خود خواست می تواند انجام دهد. اسلام برای آزادی انسان احترام زیادی قائل شده است و براساس آیات متعددی انسان موظّف به اطاعت از كسی نیست، به عنوان نمونه
1
ـ در سوره ی مباركه ی غاشیه آیه ی 22 خطاب به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ آمده است: «لَستَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ.» ای پیامبر،تو بر مردم سیطره و تسلّط نداری» پس مطابق این آیه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نباید در امور دیگران دخالت كند. وقتی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ كه بالاترین انسان است، حق تصرّف در امور دیگران را ندارد، قهراً امام معصوم ـ علیهم السلام ـ و فقیه، و هیچ شخص دیگری نیز چنین اجازه ای ندارد
2
ـ در آیه ی 107 سوره ی مباركه أنعام می فرماید: «وَ مَا جَعَل‍ناكَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَ مَا أَنتَ عَلَیْهِمْ بِوَكِیلٍ» پیامبر ما تو را نگهبان و حافظ مردم قرار نداده ایم و تو وكیل مردم نیستی
3
ـ آیه ی 99 سوره ی مائده: «وَ مَا عَلَی الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغَ» بر پیامبر (وظیفه ای) جز ابلاغ نیست؛ یعنی پیامبر تنها باید پیام های الهی را به مردم برساند و مردم اگر خواستند عمل می كنند، و اگر نخواستند عمل نمی كنند
4
ـ آیه ی 3 سوره ی انسان: «اِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ اِمَّا شَاكِراً وَاِمَّا كَفُوراً» یا آیه ی 29 سوره ی كهف: «فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُرْ»؛ یعنی: ما راه را نشان داده ایم، هر كس خواست ایمان آورد و هر كس خواست انكار كند
پاسخ: اوّلاً، باید توجه داشت كه این گونه شبهات در زمان ما جهت تضعیف تئوری ولایت فقیه القاء می شود تا به این وسیله اطاعت از ولی أمر و حاكم دینی را مخالف با آزادی انسان، و حتّی خود دین جلوه دهند
ثانیاً: آیات مذكور بر حسب بیانی كه این عدّه دارند با برخی آیات دیگر قرآن تناقض دارد، زیرا در آیه شریفه ی 36 احزاب می فرماید: «وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ اِذَا قَضَی اللهُ أَمْراً أن یَكونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ یعنی: وقتی خدا و پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ چیزی را برای مردم مقرّر كردند، هیچ كس حق اختیار و انتخاب در مقابل آنها را ندارد. یا در آیة 6 سورة احزاب می فرماید: «اَلنَّبیُّ أَوْلَی بِالمؤمِنینَ مِنْ أََنْفِسِهِمْ»؛ یعنی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ از خودِ مؤمنین نسبت به آنها أولی است.» ـ أولی یا به معنای سزاوارتر است و یا به معنای داشتن ولایت ـ مفسرین می گویند مفاد آیه این است كه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ در تصمیم گیری نسبت به مردم از خودِ مردم مقدم است و دیگران حق ندارند در مقابل تصمیم او اظهار نظر كنند
و یا سورة مباركة نساء آیة 65 می فرماید: «فَلاَ وَ ربِّكَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَكِّمُوكَ فَبِما شَجَرَ بَیْنَهُم ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ و یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً»؛ مردم ایمان واقعی نمی آورند مگر زمانی كه تو را داور قرار دهند و قضاوت را نزد تو آورند و آنچه كه تو حكم كردی از جان و دل بپذیرند و در دلشان نیز احساس ناراحتی و نارضایتی نكنند.» اگر ایمان دارند كه حكم تو حكم خدا است و خدا این مقام را به تو داده است و تو باید طبق حكم خدا عمل كنی و آنها هم این حكم را بپذیرند، پس احساس نگرانی نمی كنند، مگر این كه قلباً ایمان نیاورده باشند
اینجا یا باید قائل به وجود تناقض در آیات الهی شویم ـ در حالی كه ساحت قرآن منزّه از این پندار است ـ و یا باید آیات را با توجّه به آیات دیگر و بهره گیری از احادیث معتبر معصومین ـ علیهم السلام ـ معنا كنیم
با بررسی صدر و ذیل و سیاق آیات دستة اول معلوم می شود كه مورد این آیات كفّار هستند و خداوند، پیامبر گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ را دلداری می دهد كه خود خوری نكن و از این كه عده ای جهنّمی می شوند نگران مباش، وظیفة تو ابلاغ و بیان حق است و ایمان آوردن مردم تكلیف تو نیست، در این جهت ما به انسانها اختیار داده ایم و در آینده به اعمال آنها رسیدگی می شود
بنابراین نتیجه این دو دسته از آیات چنین می شود كه ابتدائاً وظیفة پیامبر ابلاغ دین است و خواه ناخواه می پذیرند و جمعی انكار می كنند. اما دسته ای كه پذیرفتند باید بدون چون و چرا از دستورات الهی و دینی پیروی كنند
در اینجا ممكن است كسی تصور كند همان گونه كه مردم در پذیرش اصلِ دین مختارند، مسلمانان نیز در عمل كردن به احكام دین یا عمل نكردن به آنها مختار خواهند بود. اما این تصوری باطل است؛ زیرا وقتی كسی اسلام را پذیرفت معنایش این خواهد بود كه معتقد به این دین و احكام آن و ملتزم به انجام دستورات آن است. و اگر در عمل به این احكام آزاد بداند، معنایش آن است كه خود را ملتزم به انجام آنها نمی داند و این چیزی جز تناقض میان اعتقاد و عمل نیست. مثل این كه مردمی به حكومتی و قانونی رأی دهند و پس از انتخاب و پذیرش بگویند ما آزادیم كه عمل كنیم یا نكنیم. چنین سخنی در هیچ نقطه ای از عالم پذیرفته نیست
پس در اصل پذیرش اسلام، اجباری نیست (لا اكراه فی الدین) و اعتقاد به خدا و پیامبر و قیامت قابل تحمیل بر دیگران نیست، اما بعد از پذیرش اسلام باید به احكام و فرامین آن عمل نمود و به عنوان مثال باید نماز خواند، باید روزه گرفت، و باید از اوامر پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ و امام ـ علیه السلام ـ پیروی كرد و همین طور باقی مقرّرات دینی را بدون استثنا باید رعایت نمود. زیرا پذیرش هر دین و قانونی، پذیرش لوازم و پیامدهای آن هم می باشد وگرنه هیچ نظام و اجتماعی شكل نخواهد گرفت و هر كس به میل شخصی خود عمل خواهد كرد
در این زمینه (لزوم پیروی از تمامی دستورهای دینی) در سوره ی مباركه ی نساء آیه ی 150 و 151 با صراحت می فرماید: «اِنَّ الَّذینَ یَكفُرونَ بِاللهِ و رُسُلِهِ وَ یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَینَ اللهِ وَ رُسُلَهَ وَ یَقُولُونَ نُؤمَنً بَبَعْضٍ و نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدًونَ أَنْ یَتَّخَذُوا بَیْنَ ذَلِكَ سَبِیلاً أولئكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقّاً وَ أَعْتَدْنَا لِلكافِرینَ عذاباً مُهِیناً» یعنی آن كسانی كه می خواهند دین را تجزیه كنند و بگویند كه یك بخش را قبول داریم و یك بخش را قبول نداریم، اینها حقیقتاً دین را قبول ندارند و كافر هستند زیرا همه ی احكام از طرف خداوند است و از این جهت میان آنها فرقی نیست. پس انكار بعضی از دین به منزله ی انكار جمیع دین و مستلزم كفر و عذاب الهی است
البته حكومت اسلامی در مسائل فردی و پنهانی دخالت نمی كند، ولی درمسائل اجتماعی و رعایت حرمت دین و مقدسات دخالت كرده، و شهروندان را وادار به عمل می كند و در این حالت است كه ولایت پیامبر و امام و فقیه تحقق پیدا می كند
ناگفته نگذاریم كه در این برهه برخی ـ همانند اسلاف خود در طول تاریخ در صددند تا با استناد به آیات متشابه، یا مثله كردن آیات قرآنی، و یا حتّی دادن نسبت تناقض به این آیات، اهداف شوم و ضد دینی خود را عملی نمایند و دیگران را نیز چون خود به وادی انحراف و سقوط بكشانند
ب: شكل برون دینی 
شبهه گاهی به این صورت مطرح می شود كه فصل مقوّم و ممیّز انسان اختیار او است. یعنی فرق انسان با سایر حیوانات در این است كه آنها مجبورند طبق غریزه عمل كنند، اما انسان موجودی مختار است كه بر طبق انتخاب خود عمل می كند. حال اگر دین با یك سلسله احكام و مقرّرات بخواهد مردم را ملزم كند كه كارهایی را انجام دهند یا از انجام اعمالی بپرهیزند یا از افراد بخواهد كه از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و امام ـ علیه السلام ـ و نایب امام اطاعت كنند، با اساس انسانیّت انسان مخالفت كرده است و به عبارت دیگر قوانین و احكام دینی مستلزم سلب انسانیت و آزادی انسان است
قبل از پرداختن به پاسخ، یك اشكال فلسفی ـ كه مرتبط با شبهة فوق است ـ پاسخ آن را یادآور می شویم تا پیش درآمدی بر پاسخ اصلی باشد. ما با دو مقام روبرو هستیم یكی مقام تكوین و هست ها و واقعیت ها، و دیگری مقام تشریع و بایدها و ارزش ها
اشكال این است كه درك كنندة «هست ها» عقل نظری، و درك كنندة «بایدها» عقل عملی است و این دو كاملاً از یكدیگر مستقلّند. از راه هست ها و دانش ها به بایدها و ارزش ها نمی توان گذر كرد و این راه منطقاً بسته است و مثلاً نمی توان گفت چون انسان تكویناً مخلوق خداوند هست، پس باید از احكام الهی تبعیّت كند
این شبهه ابتدا توسّط دیوید هیوم فیلسوف معروف انگلیسی ـ در قرن 18 مطرح شده است. و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز كسانی در كشور ما، در این زمینه به سخنرانی و قلمفرسایی پرداختند و به ترویج آن در جامعه همّت گماردند
پاسخ این شبهه به طور مختصر این است كه اولاً این اشكال با مبنای خودتان در تناقض است. زیرا، شما، خود، در صددید از هست به باید برسید. می گویید انسان موجود مختاری «است» پس «باید» او را آزاد گذاشت و «نباید» او را ملزم به اطاعت كرد
ثانیاً؛ طبق گفته ی شما به هیچ كس و در هیچ جا و هیچ حكومتی نمی توان الزام كرد و باید هر كس هر كاری كه خود خواست بتواند انجام دهد چون قانون الزام، سلب آزادی انسان و سلب آزادی هم سلب انسانیّت انسان است. و نتیجه ی این سخن چیزی جز توحّش، بربریت و قانون جنگل نیست كه هیچ انسان عاقلی آن را نمی پذیرد
اگر هر كسی در جامعه هر جوری دلش می خواهد رفتار كند، هر كس را خواست كتك بزند، و هر سخنی را ـ هر چند اهانت و ناسزا به دیگران باشد ـ بتواند بر زبان بیاورد، و...، دیگر از زندگی بر پایه ی خرد و هوشمندی خبری خواهد بود؟ فصل مقوّم و ممیّز انسان عقل اوست و لازمه عقل داشتن مسئولیت داشتن و پذیرش قانون است. اگر قانون نباشد مدنیّتی نیست و اگر مسئولیتی نباشد انسانیّتی نخواهد بود
اما حلّ اشكال این است كه در این مسأله باید تفصیل داد و گفت اگر مجموعه ی هست ها به حدّ تامّه رسید در آن صورت می توان از وجود علّت، ضرورت وجود معلول را استنتاج كرد و این ضرورت بالقیاس را با واژه ی باید بیان كرد و بدین ترتیب از هست ها به بایدها گذر كرد و در غیر این صورت این گذر كردن ناممكن خواهد بود. در مورد بحث ما نیز «اختیار تكوینی» زمینه و جزء العلمه برای تكلیف و اطاعت است، نه آن كه علّت تامه باشد
بنابراین؛ پاسخ اصلی شبهه این است كه: معنای آزادی و اختیار انسان، به عنوان فصل ممیّز، داشتن قدرت تكوینی بر اختیار و انتخاب است، اما از بُعد تشریعی باید مسؤولیت و قانون پذیر باشد و حدودی برای اعمال و گفتار خویش قائل شود و الاّ از انسانیت خارج خواهد شد. البته بحث از محدوده قانون و چگونگی آن سخن دیگری است كه در جای خود باید بررسی شود
صورت دیگر شبهه
صورت دیگر شبهه این است كه عصر برده داری سپری شده، و تصویر رابطه ی عبودیّت و مولویّت بین انسان و خدا مربوط به زمان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ است. در عصر مدرنیته دیگر سخن از عبد و اطاعت و تكلیف نیست. بلكه باید از «آقایی» یا به تعبیر قرآن «خلیفه الله» بودند انسان سخن گفت. ما قائم مقام خداوندیم و مانند او بر زمین حكومت كرده، و آن را اداره می كنیم. دوره «مسؤولیّت»، و مسؤول بودن نیز به پایان آمده است و آن دسته از آیات قرآن كه بحث عبد و مولا را پیش می كشد، یا سخن از اطاعت به میان می آورد نیز مربوط به زمان نزول قرآن است، نه دوران انسان نوگرای امروز
پاسخ كوتاه این بیان نیز، كه می خواهد به نحوی تنافی بین دین و آزادی را نشان دهد، این است كه اوّلاً: عنوان «خلیفه الله» كه در بعضی از آیات قرآن به آن اشاره شده و در شأن حضرت آدم ـ علیه السلام ـ آمده است، شامل هر انسانی نمی شود. هر كس كه در شكل و هیأت انسان بود از دید اسلام خلیفه الهی نیست. قرآن كریم بعضی از بنی آدم را شیطان انسی می داند و می فرماید: « وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكلِّ نَبِیٍّ شَیَاطِینَ الاءِنْسِ وَ الْجِنّ» یعنی؛ ما برای هر یك از پیامبران دشمنانی از جنس شیاطین انسانی و جنّی قرار داده ایم. بعضی انسان ها را قرآن پست تر و گمراه تر از چهارپایان،و بعضی را بدترین جنبندگان روی زمین می داندقطعاً چنین افرادی نمی توانند خلیفه حق بر روی زمین باشند
خلیفه الهی كسی است كه علم به جمیع أسماء حُسنای الهی داشته، صلاحیت اجرای عدالت الهی را در زمین دارا باشد. خلیفه ی او كسی است كه صفات الهی را در زندگی فردی و اجتماعی به ظهور برساند، نه هر كس كه روی دو پا راه می رود
ثانیاً: گذشته از بحث قرآنی كه مجالی واسع تر می طلبد، باید گفت: این كه «كرامت انسانی به آزادی است و امروزه زمان محدودیت و مسئولیت به سر آمده است» شعاری فریبنده بیش نیست كه ابتدا در دنیای غرب مطرح شده است و كسانی هم در كشورهایی مانند ایران آن را پذیرفته اند و بدون توجه به لوازمش آن را تكرار می كنند
این مسأله گرچه نیاز به بحث مفصّلی دارد اما آنچه در اینجا مختصراً می توان گفت این است كه می پرسیم: منظور از این كه « انسان باید از هرگونه مسؤولیت و تكلیفی آزاد باشد و هیچ محدودیتی نداشته باشد» این است كه هیچ قانونی نباید وجود داشته باشد؟ اگر این گونه باشد كه هیچ عاقلی چنین سخنی را بر زبان نمی راند و چنین جامعه ای اصلاً قابل زندگی نخواهد بود
زیرا لازمه اش آن است كه هر كس، بتواند دیگری را بكشد، فحش دهد، هتك ناموس كند، امنیت و مال و آبروی دیگری را از بین ببرد و...، و عوارض این نظریه ابتدا دامن خود گویندگان آن را خواهد گرفت و آنها را نابود خواهد كرد
پس به ناچار باید مراد، آزادی محدود و مشروط باشد. در این صورت سؤال این است كه حدود آزادی را چه مرجعی باید تعیین نماید؟ اگر هر كس بخواهد به میل خود تعیین حدّ كند، باز مشكل سابق بر خواهد گشت. پس باید یك مرجع قانونی و صلاحیت دار تعیین حدود را به عهده گیرد
اما این مرجع چه كسی می تواند بود؟ در اینجاست كه شخص متدین و مسلمان پاسخی می دهد و شخص لیبرال غربی و غیر موحّد پاسخی دیگر
جواب مسلمان این است كه خدایی در عالم وجود دارد كه خالق موجودات است و مصالح و مفاسد موجودات و انسان را بهتر از همه می شناسد و جز خیر و كمال بندگانش را نمی خواهد. هیچ كس سزاوارتر از او برای تعیین حدود آزادی نیست. با این بیان هیچ تناقض و اشكالی بر تئوری مسلمان ها وارد نمی شود
اما یك لیبرال غیر موحّد می گوید حدود آزادی را مردم باید تعیین كنند. این نظریه و پاسخ مبتلا به اشكال های فراوانی است؛ از جمله این كه هیچگاه، همه مردم بر یك نظر مشترك اتّفاق نخواهند كرد و اگر رأی اكثریت را ملاك قرار دهیم، آن اقلیت ـ كه چه بسا 49% مردم باشند ـ چگونه به حقوق انسانی خود می رسند؟ علاوه بر این كه انسانها در طول تاریخ نشان داده اند كه قدرت تشخیص مصالح و مفاسد مادی و معنوی خود را به طور كامل ندارند و به همین جهت همواره در آراء خود تجدید نظر می كنند.





طبقه بندی: شبهات، 
برچسب ها: شبهات، شبهه، شبهات مذهبی،  
نوشته شده در تاریخ 1391/07/7 توسط هادی
تمامی حقوق این وبلاگ برای <-BlogTitle-> محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.